قرار بود چی بشی؟

خرید بک لینک

یک جای "باشگاه مشت زنی" شخصیت اول فیلم نصفه شب کارگر خرده پای یک فست فود فسقلی را که اصلا یکدیگر را نمی شناسند و تا بحال همدیگر را ندیده اند – به زور از مغازه اش بیرون می کشد ، روی چمنهای جلوی مغازه اش پرتش می کند و روی زمین ،اسلحه را روی شقیقه اش نشانه می رود و می پرسد می خواسته در زندگی اش "چی باشد"طرف با گریه وزاری و با التماس هایش برا زنده ماندن،جواب می دهد گیاه شناس.شخصیت اول فیلم اسلحه اش را پایین می آورد و می گوید از فردا فقط باید دنبال همین آرزویش برود و گیاه شناس شود ، وگرنه دوباره سرو کارش با او است که مدام زیر نظرش گرفته.کارگر ، ترس خورده و حیران "چشم " ی می گوید و از مهلکه فرار میکند.بعد تایلر در جواب رفیقش که علت این کار را پرسیده، می گوید:" مهم اینه که فردا صبح ،لذت بخش ترین صبحانه عمرش می خوره".

10 – 12 سال پیش که نخستین بار فیلم را دیدم، در خیال شروع کردم به خیال بافی که کاش کسی برای من هم پیدا میشد و عین همین کار را با من می کرد که از فردایش بی هیچ واهمه ای ازدیگران،دنبال آرزوهایم بیفتم و هر وقت جایی پایم سست شد و خواستم از سر ترس یا محافظه کاری یا ضف یا حقارت،به زندگی کسل کننده عادی بی شوق و آرزویم برگردم،یلدم به آن قول حتمی و خطرناک بیفتد و سر جایی که باید،بمانم.حالا اما در سالهای آخر جوانی و ابتدای میانسالی، تازه می فهمم مشکلمان بزرگتر و جدی تر، در واقع یک قدم پیشتر از اینها ست .آدمهایی که وقتی اسلحه روی سرشان نشانه رفته و میز پرسند می خواستند در زندگی شان "چی باشند"، اول باید کلی فکر کنند و در گوشه و کنار ذهن شان دنبال جوابی بگردند و کمکم یادشان بیاید که بعد از سوال معروف سالهای کودکی، دیگر حتی به چنین چیز مهمی فکر هم نکرده اند.(این را همین چند روز پیش دوباره حس کردم؛ وقتی با چند تا از رفقای قدیم دانشگاه با هم جمع شده بودیمو از این حرف می زدیم که "خدا رو شکر؛ انگار که دیگر زندگی ها همه روی روال افتاده و زنی هست و بچه ای هست و سقفی بالای سر وتنی سالم و لقمه نانی که می رسد و ... رایستی از این به بعد چه؟بعدش چه؟

مدرسه را بی لذت گذراندیم.منهای چند تا دوست صمیمی و چند تا معلم دوست داشتنی،خود مدرسه برایمان شوق و کیفی نداشت که اگر داشت ، همیشه منتظر شنیدن صدای زنگ تفریح نبودیم.سیستم آموزشی دور و بر و والدین واطرافیان هم توقعی بیش از "بچه منضبط در خوان"بودن از ما نداشتند و هیچکس یادمان نداد، یا دست کم از ما نخواست یاد بگیریم چطور می توانیم جایی را که 12 سال ، هر روز این هم وقت مان را صرفش می کنیم،دوست داشته باشیم و اگر دوستش نداریم چه کار باید بکنیم. بعد تر هم که آمدیم بیرون و پی کار گشتیم، باز در بر در همین پاشنه می چرخید.نگاه کردیم و گشتیم و ببینیمبقیه چه می کنند. تا ما هم یکی از آنها باشیم.بقیه کار خاصی نمی کردند؛ همین که شغلی باشد که لقمه نانی برسد و سقفی بالای سر و همسری و بچه های .... .جوری تربیت نشده بودیم که بدانیم چقدر مهم است از کاری که نصف بیشتر هر روز زندگی ات مال خودش کرده،لذت ببری و دوستش داشته باشی .که بدانی گاهی تو،چیزی جدا از کاری می کنی نیستی که هویتت بیرون از ، معنایی ندارد.و اگر همه چیز ؛ از روی جبر و ناچاری و بی انتخابی باشد نتیجه اش جز انتظار مدام زنگ آخر نیست .اینها را یاد نگرفتیم و حالا اگرروزی از خودمان بپرسیم "قرار بود چی بشی؟ " جوابی برایش نداریم .باز جای شکرش باقی است که اینطور وقتها ،اسلحه ای سرمان را نشانه نرفته.

روزنامه همشهری – چهارشنبه 14 بهمن 1394 –نوشته سید احسان عمادی

پاییز...

ما را در سایت پاییز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 95 تاريخ: چهارشنبه 1 اسفند 1397 ساعت: 10:36

صفحه بندی